رویـــــــــــای بــی پـــایــــان
و من فقط .... از دل به دلت راهی میخواهم و دگر هیچ..
لطفا بخونید و اگه ایراد داره بهم بگید.

هوس کرده ام برایت بنویسم، می نویسم تا بدانی برای که قلب ها می تپند!
میخواهم تو را به عمق بودن بسپارم و از تو دوباره و دوباره بنویسم چرا که تو سرسپرده بودی.
میدانم صبح هنگام امروز( 91/2/17) خورشید سردتر از همیشه طلوع کرد و تو بی هیچ حرفی رفتی!
حالا رفیق! با توام می شنوی؟!! در دلم صدای شیون می آید، این را میدانم که هیچ کس نمی تواند بنویسد از مهربانیت... دلم نگران است و بی قرار.
می گویم دادا ...نکند تاریکی صداقت ما را گرفته است؟ می ترسم از یاد برده باشیم، می ترسم گم کرده باشیم مهربانی را.
میدانم که دگر قصه ها تکرار نخواهد شد، میدانم که تمام حرف و حدیث من تکرار غم بی فردائیست.
میدانم که تمام این سالها با زورقی شکسته برای رسیدن به هدف، از چهارراه حوادث گذشتی و بیدار در شهرماندی.
با تک تازان صحرا، از میعادگاه خشم گذر کردی، خشم عقاب ها را فرونشاندی و رودخانه های وحشی را همچون ناخدای با خدا و با عطش طی کردی و فریاد در دهکده سر دادی و همه را دعوت کردی برای دیدندشت سرخ، حتی آن دخترک بی حجاب ، مو سرخ را تا شعار می خواهم زنده بمانم را سر دهی.
مرگ در باران نبود اما چشمانمان خیس از باران است. حالا دیگر چه کسی برایمان ماجرای جنگل تعریف کند واتل متل توتوله بخواند برایمان؟؟؟!!! حالا دیگر کیست با چشمان سیاه که آرام کند این دلهای بی آرام را؟
حالا دیگر کیست به دو انسان بگوید مترس با این همه رابطه هنوز راه توبه باز است و می توان تار عنکبوت تنیده شده را گشود و این داغ ننگ را در انتهای همین بن بست دفن کرد و مثل گلی در شوره زار شکفت.
آی... نقره داغمان کردی رفیق...!
میدانیم چگونه پنجه در خاک زدی تا مبادا شهرتـت را که سالها بخاطرش همچون پلنگ در شب جنگیدی و بر لبه تیغ ایستادی، این طغیانگران به تاراج نبرند و از تو نگیرند.
میدانیم تحمل درد پشت و خنجر کشیدی و بت ها شکاندی پهلوان و دل خوش به سکه شانس نبودی.
حالا تو... تنها رفته ای ... جایمان خالی بود زمانی که این برزخیها اینگونه برادر کشی کردند. اینجا همه بی قرار تو هستند.
این رسمش نبود، کاش یادمان می ماند که اینگونه در کوچه مردها یاد نگرفته بودیم.
راستی همهی آنهایی که تو دوستشان داشتی برای بدرقهات آماده بودند،اما صد حیف اینگونه غریب، بیگانه وبی نشان آرمیدی.
سام و نرگس، عمو فوتبالی، غلام ژاندارم، دکترو رقاصه، دوکله شق معروف، حتی آن ترکمن ورپریده همگی تکرار کردیم گریستن را تا شاید تکرار شوی برایمان، چرا که تو سوگند سکوت را باور کردی و با طوطیا همسفر شدی و این گونه حکم تیر تو را اعلام کردند و به این سختی محاکمه شدی.
حالا دیگر رفتهای در سکوت وتنهایی. آژیر خطر زده شد و شلاق بی رحم زمانه جدایی را آغاز نمود،چلچراغ زندگیت دیگر سوئی ندارد فقط میدانیم چشمه ی آب حیات زندگیت زلال است و وجودت پاک.
پهلوان حالا که سینه چاک ایستادی و جان سخت دادی، حالا تو بزرگواری کن و ببخش تمام نامهربانی هایمان را و نگذار نابخشوده بماند تمام بی توجهی هایمان.
حالا دیگر پاتو زمین نگذار، این قفس جای قشنگی نیست، خوب میدانی!
حالا تورا به پنجمین سوار سرنوشت می سپاریم و دیگر هیچ نمی گوئیم! هیچ ...
جز اینکه کاش میشد یکبار دیگر نگاهت کنیم.
رویـــــا 91/2/17
من دیـــوانه ی آن لـــحظه ای هستــم که تو دلتنگم شوی
و محکم در آغوشم بگیــری
و شیطنت وار ببوسیم
و من نگذارم
عشق من
بوسه با لـــجبازی، بیشتر می چسبـــد!!!
شک ندارم
خدا شبی را
در خانه تو خوابیده است
بی دلیل نیست که
گونه هایت این چنین
بوی آسمان میدهد.
مرگِ تدریجی ست...
اینکه نبودنت را فنجان فنجان سر میکشم .
چقدر جایِ حبه ی لبخندت خالی ست. 

می ترسم از نبودنت...
و از بودنت بیشتر!!!
نداشتن تو ویرانم
میکند...
و داشتنت متوقفم!!!
وقتی نیستی کسی را نمی خواهم.
و
وقتی هستی" تو را" می خواهم.
رنگهایم بی تو سیاه است ،و در کنارت خاکستری ام
خداحافظی ات به جنونم می کشاند...
و سلامت به
پریشانیم!؟!
بی تو دلتنگم و با تو بی قرار....
بی تو خسته ام و با تو
در فرار...
در خیال من بمان
از کنار من برو
من خو گرفته ام به نبودنت
رفتنت را با هزاران ذکر هرگز باور کردم
ندیدنت را با تنهایی هایم در هم آمیختم و به غربت رسیدم ...
طعم شیرین خنده هایت را در رویا می چشیدم ...
اما ...رفنتنت بهر چه بود که حالا باز گشته ای ؟
من چگونه میتوانم به چشمان رویا آلودم صداقت دیدنت را ابراز کنم؟
قلبم.عمرم و چشمانم به دیدن تو در رویا عادت کرده اند ...
رویای من
پنهان نمیکنم که پیش از این سطرها
«دوستات دارم» را میخواستهام بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهار که آمد
فکری برای آسمان تو
و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد...
پ.ن: سیـب از درخت افتاد
ستــاره از آسمـان
تــو از دماغ فیــل
گاهی فرقی نمیکند از کجا
سرنوشت مشترکی ست
ســـقــــوط ...
میدونی از دیروز که اولین میل رو دیدم به چی فکر می کردم؟؟؟؟!!!
به اولین روزی که برای اولین بار بعد اون همه سال برگشتی.
اون موقع قلبم تند تند میزد و نفسم حبس شده بود
خوشحال بودم ... شاد...
اما...
این بار نمیدونم چرا قلبم سکوت اختیار کرده است و من در هیاهوی ذهن گمم.
شاید عادت کرده... شاید عادی شده... شاید از اعتماد دوباره می ترسه...
نمیدونم ... فقط میدونم که من یه اخلاق خیلی بد دارم... اونم اینکه ...
یادم میره چی به سرم اووووومد...
یادم میره نباید فراموش کرد یه چیزایی رو ؛ و هی تکرار میشه...
هی فلانی....
نردبان هوس را بردار و از اینجا برو ,
با اینچیزها قدت به عشق نمیرسد !!
عشق بال میخواهد که تو نداری...
دیگر هوای برگرداندنت را ندارم
هر جا که دلت می خواهد بــــرو !
... فقط آرزو میکنم وقتی دوباره هوای من به سرت زد
انقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت ؛ باز هم آرام نگیری.
بعد یه چیزی بهم میگه... رویـــــــــــــــــــــــــــــــا
تو سنگ دل نیستیااااا جواب بدی رو با بدی نمیدنااااااااااا
بعد دوباره به این وجدانه میگم....
تو چی میگی....
تو اصلا میدونی این چی میخواد این رفتن و اومدن چه معنی داره آخه؟؟!!!
من هیچ جایی ندارم.. اگه داشتم هیچ وقت نمی رفت.
بزار زندگیمو کنماااا
رفیق مثل کفشه و رفاقت مثل جاده...!
خیلی سخته وسط جاده بفهمی پابرهنه ای...
مهم نیست که چی اشتباه_؟؟؟
مهم اینه که اون اشتباه رو دوست داشته باشی...و بخوای که هی تکرارش کنی....
تکرار تکرار تکرار....
دوست داشتن_ تو اشتباه نیست...ولی اینکه بهت بگم اشتباهی_که دوست داشتنیه...
دلم میخواد تمام_وجودم بشه کلمه...
کلماتی که با اونا احساسم رو برات توصیف کنم...
و غرق بشم توی اشتباه_دوست داشتنیم...
مثل_وقتهایی که غرق در رویای تو هستم...
مثل_وقتهایی که توی رویای تو گم میشم...
نمیگم عاشقت هستم چون عشق وسعت_این دوست داشتن رو نداره...
حسرتم برای داشتنت اندازه نداره...
وقتی به تو فکر میکنم...
روحم چنان بزرگ میشه که پخش شدنش رو توی دنیا احساس میکنم...
اون لحظه ست که حس_پریدن_گنجشکها رو تجربه میکنم...
نگاه_گلبرگهای توی باغچه به خورشید و میفهمم...
و ذره ذره ی وجود نسیم رو لمس میکنم...
من با این احساس خدا رو میچشم و توی یک ثانیه تمام_آسمون رو گشت میزنم...
انتظار خیلی واسم شیرینه...ولی از اون شیرین تر حسرته...
که اینو تازه درک کردم...با تو
من با حسرت_ تو خوشم...حسرت_دیدنت و حسرت_شنیدن_صدات
وقتی در اغوشت جای میگیرم
نبض بودنم قدرتمند میشود
وقتی باور روزهای نبودنت در اغوشی از زندگی به اعتماد تبدیل میشود
احساس غرور میکنم
میبالم بر خودم این همه امنیت را در اغوشت
اغوشت را از من نگیر مرد رویایی من...........
چاره ای ندارم تو آنقدر در من رسوخ کرده ای
که همه چیزم شده ای ...
..
شبیه خون ؛
تمام می شوم / اگر نباشی ........ !
امشب
خیالَت را
قرض می دَهی ؟
هوای ِ بوسه ای دارم
یلدایی .....
تو همیشه ابتدای من بوده ای
سر آغازِ تمام ِشروع هایِ دوباره ام؛
من
...
خودم را
بغض هایم را
دردهایم را
دلتنگی هایم را
تلخی ها و کابوس هایم را
و هر آنچه مرا از من دور کرده است
به مدد دستهای تو
کنار زده ام
و از نو آغاز کرده ام
دلم گریستن میخواهد و ...سکوت!
و تو را
که نگفته همه چیز را میدانی...
گرد و خاک تنم را که بتکانی
وزن سال های بی کسی ام که بریزد
تازه جسم نحیف تنهایی ام
تمام آنچه نداشته ام را
به رخت خواهد کشید...
مرا پر کن
من خالی از توام
چقدر بخشیدیم و چقدر خالی ماندیم!
انگار کسی ما را جز تنی هوسناک نمیدید!
و تلخی بغض من هنوز در میان بوسه های گیس تو نا پیداست...
پیدایم نکن!
میگویند مرده ام
دم هایم بوی الکل می دهد و بازدم هایم بوی تکفیر ...
چه کرده ای با من؟؟؟!!!
که این روزها دم به دم ،
اوور دوز می کنم از طعم گس لبانت .
و جانمازم را دیگر آب نمی کشم !!!
... این روزها تکلیف شرعی ام روزی 5 بار مستی است !!!
.
.
.
آری ...
خدایی که دیگران را سزاست ؛
مرا نشاید !!!
قوی ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست ...
که دستی باید لمس ات کند...
...
تنی ...
تنت را داغ کند...
و لبی...
طعم لبت را بچشد ...
مستقل ترین زن جهان هم که باشی...
وقت هایی هست...
که دلت پر میزند برای کسی که برسد و بخواهد...
که آرام رانندگی کنی ...
و شام ات را نخورده روی میز نگذاری و بروی...
مسافرترین زن دنیا هم ...
دست خطی می خواهد که بنویسد برایش...
" زود برگرد "...
تمام دنیــــــــــا هم که بگویند
تو مال من نیستی
بــــاز هم این دل زبان نفهــــــم
بهانه ات را میگیــــــرد.
از تو که مینویسم
واژه ها دلبری میکنند برای هم
میتنند در هم
شروع میکنند به عشقبازی
.
.
.
و ثمره ی عشقبازی آن ها
می شود
شعری برای تو .......
دوستت داشتم
نه اینکه دیگر نداشته باشم
نه .......
دلم برگ سبزی بود
که از بس نیامدی
خشکید
حالا شاید فقط به درد شکستن بخورد
زیر پای دو دلبر عاشق
در یک بعدظهر دل انگیز پاییزی
و خش خش آن
بنوازد گوش هایشان را
به هنگام نجواهای عاشقانه ........
یک نفر در همین نزدیکیها
چیزی
به وسعت ِ یک زندگـی برایت جا گذاشته است
خیالت راحت باشد
... ... ... …آرام چشمــ ـهایت را ببند
یکنفر برای همــه ی نگرانـیهایت بیدار است
یکنفر کـه از همــه ی زیبایی های دنیا
.
.
.
تنها تو را باور دارد
این بار مینویسمت…
” تو ” را میان اصطکاک مداد و کاغذ
گیر خواهم انداخت
شاید اینگونه بشود تو را
” تجربه ” کرد…!
احمـــــــــقــــانه است...
روزهـــــــــــــایم
بی تـــــــــــو...
بی بهــــــــــــــانه
پـــــــــــــوچ میشـــَـــــــوَند...
دیــــــــــوانه واااار میخـــــــندم ...!!!.
به خــــــــــــــــــودم ....
بــــــــــــه روزگارم ....
به ،ته سیــــــــــــــگارهایِ تلمـــــــبار شده
و...
میــــــــــــــگِریـــــَـــــــم!!!
به یادِ همـــــــــــــــۀ دیــــــــروز هایِ
با تـــــــــــو
آرام آرام،
دانه دانه،
سنگریزه
میاندازی
میان ِ برکهی کوچک تنهاییهایم.
.
.
.
چه ساده
پریشانم میکنی
چه ساده
میخندی.
روزهایم به ولگردی های مردی مست می ماند
گنگ و بی حواس.آزاد و بی هراس
چیزی شبیه خدا آنقدر نزدیک است
که کنار چای هایم بغض می خورم
زن که باشی نمی توانی انکار کنی تشنه ی بوی تن مردت هستی
همیشه و هر لحظه
دست خودت نیست
...
زن که باشی آفریده میشوی برای عشق ورزیدن ..
برای نگاههای مهربانانه ..
برای بوسه های آتشین
زن که باشی تمام تنت طعم تلخ عطر گس مرد را میطلبد
زن که باشی سرشاری از عاشقیت های ناتمام
پر شده ای از زیبایی از مهر از زیبایی
زن که باشی اما
دست خودت نیست
اگر مردت طعم خیانت دهد
تمام هستی مردانه اش را با بی مهریت به باد خواهی داد.
مینویسم برایت
برای تو که مهربان ترینی.
تویی که ناز نگاهت هستی من است.
تویی که سکوتت فریاد ویادت دریاد من است.
مینویسم خاطراتی از جنس جدایی که تمام خاطرم را پر کرده است.
ومینویسم از آشنایی دوقلب که برای تپیدن نیاز به هم دارند.
ای کاش آن لحظه که گل را به من دادی تکرار میشد و میدانستیم جدایی در کمین است.
میتوانستم ببینم دو چشمانت را تا در خلوت دلمان اشکهایش را پاک میکردم.
میشنیدم صدایی را که نام صاحبش همه شب آواز من است.
میخواندم نامه هایی راکه به دست کسی نوشته شده اند که خطاط خط دل من است.
و میبوسیدم لبان کسی را که به وجود من ایمان دارد.
ای خدای من ، مگر دل را تو عاشق نکردی؟
مگر تو وجودم را ویرانه نکرده ای؟؟
پس چرا سو ختنم را به پای این جدایی میگذاری؟؟؟
چه زیبا
می رقصند
دانه های برف
میان برگ های درخت
ساده و پاک
به هم آغوشی خاک می آیند...
بوسه های برف سپید
بر گونهِ زمین
خبر از
عشق سردی است که با خورشید
می میرد..........
وقتی طرفت بغض داره
اینقدر به حرفش نکش.
فقط سرش رو بگیر توی بغلت بذار یه دل سیر گریه کنه...
اینم من باید بهت یاد بدم؟؟؟!!!
به یاد داشته باش:
من نباید چیزى باشم که تو میخواهى، من را خودم از خودم ساختهام.
منى که من از خود ساختهام، آمال من است.
...
منى که تو از من میسازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند.
لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند، نه آرزوهایشان.
و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى.
و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه.
ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى.
میتوانى دوستم داشته باشى، همین گونه که هستم و من هم.
میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم.
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو از انسانهاست، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى
جدید باشد.
تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمیصادر کنی و من هم.
دوستانم مرا همین گونه میابند و میستایند.
حسودان از من متنفرند، ولى باز میستایند.
دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و
نه دشمنى و نه حتی رقیبى.
من قابل ستایشم و تو هم.
یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد، به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز
میبینى و مراوده میکنى، همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،
با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى
و یادت باشد که اینها رموز بهتر زیستن هستند.
مهاتما گاندی
بالی از اشک،
بالی از سکوت،
هفت دل بغض بر گلویم روییده است؛
یک نفر مشت مشت بر تنهایی ام دلشوره می پاشد ...
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ..
...تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم٬
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن
دلم بهانه ات را می گیرد
چقدر امروز حس با تو بودن دارم
صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم : جانم ... مرا صدا کردی
می دانی ؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
......باور کن
یا برو
یا
بمان
اما اگر رفتی ...
هیچ وقت برنگرد
هیچ وقت......
امسال
این پاییز
این باد
و این دست روزهای کوتاه من
بغض های نشمرده بسیار دارند
لطفا
عاشقانه هایم را
به من باز گردان
می خواهم دوباره رنگشان کنم......
آدمـــــ هـا کـه " عـوض " می شونـد ...
از " سـلام " و " شـب بـخیـر " گـفتـنشان
مـی شود ایـن را فـهمیـد !
از "بوسه هایشان "
از " حـرف هـا " و " نـگاه هـا "
... ... ... از گـودال هـای ِ عـمیـقی کـه
بیـن ِ تــو و خـودشان می کـَـنـند
و تـویـش را پُــر از دلیـل مـی کُنـند ....!
تــــو
تمــام گذشـتهِ منی
و مـــن
...
میدانم که گاهی بایـ ـد
از گذشــته هم گُذشت...!
گاهی چقدر کم می آورم دستانت را
و نگاهت را که به من می گوید ... دلتنگ من است
گاهی چقدر کم می آورم صدای پایت را
بر سنگفرش دلی که از آنِ توست
گاهی چقدر دلم خنده می خواهد
... نه هر خنده ای
خنده ای در جواب خنده های شکفته بر لبت
گاهی چقدر دلم برای تو تنگ است
گاهی که تنهایم
گاهی که افسرده
اسیر غمهایم
دیـر آمـدی
تـمام شـده ام دیـگر
بـس کـه بلعـیده ام انـدوه ِ نبـودنـت را
امـا...
مـی بخشـمت
بـا آنکـه هـزار شـب بـی خوابی طلـب دارم از تـو ...
دیر آمدی،خیلی دیر
صیر هیچ کس نیست
به نام عشق
جسمت را
لگد مال بوسه های هوس آلودشان می کنند
و به نام عشق فراموشت میکنند
تقصیر هیچ کس نیست
به نام نجابت باید سکوت کنی
و به نام صبر از درون ویران شوی
درد دارد هم پاییز باشد
هم ابر باشد
هم باران باشد
هم خیابان خیس باشد
اما
نه کسى باشد
نه دستی برای فشردن.....!
باور کن!
کار من نیست ،
کار ِ -دِل - است
...
- دِلَم -
- جایی میان ِ- نَفَس هایَت
گیر کرده است...
دیـگر ،
بـانـویِ هـیچ قـصـه ای نـخواهـم شد !...
کـه ایـن ّبـانـو........ خـود قصـه هـا دارد ..
به هـر که می گویـم " تـــ ــــو "
به خـــودش می گیـــرد
...نمـی دانـد بـــــرای مــَن
هیچـــکس "تـــــــو" نمــی شـود
جزر و مد های زیادی آمده اند و رفته اند
مـــــــوج در مـــــــوج
امـــــــــا نمی دانم چرا
هنوز هم بر تن خیس ســــاحل
نام تــــــــــو را می بینمـــــــ ...!
دست به خلاف بزنیـم...!
من اندوه تـــو را مـــی دزدم...!
تو تنهـایـی مـرا...!!
میدانی...
پشت دست بودنم را داغ میکنم...
تا دیگر از نیامدنت... نبودنت...
خبر نگرفتنت...
دلواپس نشود...
چون میدانم....
خوبی که سراغ از من افتاده نمیگیری
My heart smiled
when you kissed my lips.
What a sweet surprise. "
کم تــــــــوقع شده ام
نـه آغوشت را میـــــــــخواهم !
......
نـه یک بوســــــــــــه !
نـه دیگر بودنت را
همین که بیایی
از کنارم رد شوی کافیست ...!
مــــــرا به آرامش میرساند حتی
اصطحکاک ســــــــــــایه هایمان
کم کم یاد خواهی گرفت !
با آدمها همانگونه باشی که هستند ... !
همان قدر....
خوب
گرم
مهربان
و گاهی همانقدر
بد
سرد
تلخ........!!!!!!
بگذار مچاله و خیس
در آغوشت بمانم.
از پهن شدن بر بندِ خاطرات
بیزارم...
قــهــرمان دنیـــــــــــــــای مـن!
داستـــان برایت کوتــاه بود؟
یا قصـــــــه کم؟!
که می خواهی
قـــهــرمان داستـــان دیگری باشی؟!
همیشه تـــوها میروند و
من ها تنـــها می شوند . . .
اما این بـــار
من میـــروم و
تـــو با کسی دیگر
مـــا می شوی
حالا اشک هایم شبیه تو شده اند !
گریه که می کنم ...
نمی آیند ...!
دلم به بی کسی
صدایم به سکوت
و چشمانم به تاریکی عادت کرده اند.
این است تمام روزهای من....
آنقــــدر، فریـــاد هایــــم را، سکــــوت کرده ام، که اگـــــر،
به چشمـــانم بنگرید، کـــــر میشوید.....!
این روزها ...
ملالی نیست جز دوری خاطرات کودکی
نمی دانی مگر٬من سوگوار لحظه های مرده ام
و چه کند است و کسالت بار این تیک تاک بی حاصل!
می آمدی کاش...
آنوقت ثانیه های بی قرارم
لبریز از عطر لحظه های بی قراری می شد
و من مدتهاست که آواره ام
آوارهی آخرین نگاهی که
از تو جا ماند توی چشم هام...
پلک بزن!
همین یکبار ؛
و بگذار
قصه این آوارگی تمام شود
جز تــــو
- آغوش تــــو-
هیچ خورشــــیدی
از پسِ این زمســتان بر نمی آیــــد
بر روی دست من...
بر روی سینه ام...
...
بر روی صورتم...
در نهایت این لمس بی تماس...
از دریچه چشمان بیقرار من گذشت
تا قلب من رسید
برای تو هیزم میشوم
دریا بروی
پارو
تو همیشه درست پنداشتهای
دل من
شبیه تکه سنگی است
که میخواهم
تو با همه خستگیهایت
یک لحظه
به من تکیه کنی
میترسم از این که
همین که هستی
همین که لابلای کلماتم نَفَس میکشی
راه میروی در آغوشم میگیری
همین که پناه ِ واژه هایم شده ای
همین که سایه ات هست
همین که کلماتم از بی "تو"یی یتیم نشده اند
کافیست برای یک عمر آرامش ؛
بـــاش!
حتی همین قدر دور
حتی همین قدر دست نیافتنی
هیچ انتظاری از کسی ندارم!
و این نشان دهنده ی قدرت من نیست !
مسئله ، خستگی از اعتماد های شکسته است
سوت می کشد
سراسیمه در سرم
صدای رفتن ...
...
بغض پیاده ام می کند
تو سوار می شوی !
می رود ...
تا کجای این سرنوشت های موازی
منتظرت باشم
هنوز منتظرم
وسط یک شب بارانی
که از شدت تب عرق کرده ام
بیدارم کنی و
بگویی
چیزی نیست
خواب می دیدی...
مـن! عاشـق نیسـتم...
فقـط گاهی حرف تـو که می شـود
دلـم مثـل ایــنکه تـب کنـد!
گـرم و سـرد می شـود...
آب مــی شـود...
تــنگ مــی شــود
نمی دانم
قلم نوشتن که کند می شود
از خاک خوردن عقاید است
یا از بین رفتن انگیزه!
سر به هوا نیستــــم
امــــا
همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم
حال عجیبـــی ست
دیدن ِ همان آسمان که
شاید "تو" ...
دقایقی پیش
به آن نگاه کـــرده ای
اصلا می خــــواهم بازیگوشی کنـم و کــار دستت بدهم....
تــا تـــو هم مثل من کودک وارانه بهانه آغوشم را بگیری و پـا بــر زمین بکوبی،
برایم شکلک در بیاوری،
دلم برایت ضعف برود و گـازت بگیرم....
و به بهانه ی خنده، خودم را در آغوشت پنهان کنم
و تو...
تـو ببوسی ام و بخواهی،
تا همیشه برایت بمانم
حسرت یعنی رو به رویم نشسته ای
و باز خیســـــی چشمـــانم را
آن دستمال خشک بی احساس پاک کند
حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد
اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم
حسرت یعنی تـــو که در عین بودنت
داشتنت را آرزو می کنم....
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت،
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد،
پر از مهر بودی!پر از نور بودم!
همه شوق بودی!همه شور بودم!
چه خوش لحظه هایی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم!
چه خوش لحظه هایی که "می خواهمت"را
به شرم و خموشی،نگفتیم و گفتیم!
دو آوای تنهای سرگشته بودیم،رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم!
چه شب ها،چه شب ها که همراه حافظ در آن کهکشان های رنگین،
در آن بی کران های سرشار از نرگس و نسترن یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم!
تو با آن صفای خدایی،تو با آن دل و جان سرشار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی.
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا،بر آن شاخه های فرارفته تا عالم بی خیالی،
چه مغرور بودم...چه مغرور بودم...!
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم!
من و تو به سوی افق های نا آشنا پر کشیدیم.
من و تو ندانسته دانسته،
رفتیم و رفتیم و رفتیم،......
دست به صورتم نزن !!
می ترسم بیفتد.. نقاب خندانی که بر چهره دارم! و بعد ..
سیل اشک هایم تو را با خود ببرد .. و باز .. من بمانم و تنهایی!
به آنچه ..
گوش من محتاج شنیدنــش است.!
چه کرده ای " تو " با دلم ؟
که از تو پیش دیـــــــــگران گلایه هم که می کنم
شـــــعر حساب می شود !
خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــا:
می شه خواهش کنم انگشت رو از روی کلید Tab برداری؟!
این همه فاصله بس نیست؟؟؟؟؟
هیچ space جواب کارم را نمی دهد.
دارد باران می بارد
هوا دو نفره شده است
ولی ما بی همیم
تو تنها خوابیده ای
بی من
من تنها بیدار مانده ام
بی تو
بگو باران بند نیاید
یک چتر
برای یک شهر کافیست....
من از بازی هفت سنگ بدم میاد،
می ترسم اونقدر سنگ روی سنگ بزاریم
که دیواری سنگی بینمون رو بگیره ،
بیا لی لی بازی کنیم تا با هر رفتنی دوباره برگردیم
و فریاد زمانم را نمی شنوی !
...
یک روز !
من سکوت خواهم کرد و تو آن روز ............
برای اولین بار مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید لا مـــصـــــب
دل نکندم ، عزیز من !
ولی ..
دیگر خیالت برایم کافیست !! ...
شاید امروز بتونیم حدس بزنیم
که چرا خیلی از رویاهامون نیمه تمام می مونند
تولد
تولد
تولدت مبارک

و مثل همیشه ...
این بار هم بوی قهوه ی تلخ و تنهایی می دهد
روزهای پایانی ٢٣ را می گویم...
فقط چند ساعت مانده تا وارد دنیای ٢۴ شوم...
قفس داران سکوتم را شکستند!
دل دائم صبورم را شکستند!
به جرم پا به پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند!
چه بی پروا حضورم را شکستند!
تمنا در نگاهم موج میزد، ولی رویای دورم را شکستند
کجای این جنگل شهر پنهون می شی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر می کشی چکاوکم
چرا به من شک می کنی من که منم برای تو
لبریزم از عشق تووو سرشارم از هوای تووو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه ها پنهان کنم هق هقمو
گریه نمی کنم نرو آه نمی کشم بشین
حرف نمی زنم بمون بغض نمی کنم ببین
سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو
نبودنت مرگه منه راهیه این سفر نشوو
نزار که عشق من و تو این جا به اخر برسه
بری تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه
گریه نمی کنم نرو آه نمی کشم بشین
حرف نمی زنم بمون بغض نمی کنم ببین
نوازشم کن و ببین عشق میریزه از صدام
صدام کن و ببین و باز این چه می گن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو کمم، قدیمیم، گمم
آتشفشان عشقمو دریای پرتلاطمم
شاید نمی دانی برای یک شاخه خمیده بید مجنون تکیه گاهی برای ایستادن گشته ای ...
شاید نمی دانی برای دلی سوخته از حرارت آفتاب بی رحم کویر روزگار سایه بانی از محبت گشته ای ... شاید نمی دانی برای شقایقی سرخ تر از خون دل عاشق دلباخته صنوبری همراه و همدم گشته ای ... شاید نمی دانی برای قاصدکی سرگردان با پیغام عشق در دست مقصدی سراسر شور و شوق گشته ای ... شاید نمی دانی برای دلی آشفته در آشفته بازار روزگار عاشق کش تنها آرامش و قرار و سکون گشته ای ... شاید نمی دانی برای قلبی تهی از آرزو و رویای دور همه افق های سرخ و طلایی و پرشور گشته ای ... نه ... تو خوب می دانی برای من دیگر نه یک عشق که سراسر دلیل نفس ها و تپش های زنده بودن گشته ای ...
آمدنت با آمدنم یکی شده...
تولدی دوباره...
آمدنت مبارک...

٨۶...
٨٧...
٨٨...
٨٩...
مرداد ٨٩
میدونی کی رفتی؟؟؟؟
می دونی کی داری بر می گردی؟
از ماه گذشته...به سال رسید
مرداد ٨٩...
واقعا چی شد؟؟؟ کی باعث شد؟؟؟
نمیدونم چی بگم...
وقتی اون نوشته ها رو خوندم...
وقتی اولین بار اسمتو بدون هیچ نشونی خوندم....
همه چیز به ذهنم رسید...
اما... به خودم گفتم اون نیست... اون بر نمی گرده... چیزی نبوده که برگرده.
فکر نمی کردم بازم بیای و برام کامنت بزاری...
کلی با خودت کلنجار رفتم...
وقتی اخرین کامنتت رو خوندم باورم نمی شد...
فقط بهم بگو چی شد؟؟؟؟
پ.ن: این وبلاگ هنوزم همون جوریه... همون وبلاگ دونفره سابق...
چه باشی و چه نباشی من نگهش داشتم... حالا اگه دوست داشتی بازم توش از رویاهات بنویسی برام کامنت بزار...
فکر کنم تل همراهت عوض شده دیشب وقتی کامنتو خوندم زنگ زدم اما خاموش بودی.
اگه خواستی بازم باشی بهم خبر بده.
تو چی یادته...
یادته چیا گفتیم و چیا شنیدیم...
" رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاها بمیرن زندگی عین مرغ شکسته بالی می شه که دیگه مگه پروازو خواب ببینه. رویاهاتو محکم بچسب واسه این که اگه رویاهات از دست برن زندگی عین بیابون برهوتی می شه که برفا توش یخ زده باشن....... "
بعد از گذشت اون همه ماه... اون هم روز...
حالا ...
" آنقدر در رویا غرق میشویم...
که از حقیقت دور میمانیم...
و روزی می آید که درمی یابیم که به رویا نرسیده ایم...
و حقیقت را نیز پشت سر گذاشته ایم...
و افسوس که آن روز از زیان دیدگانیم... "
بگو ببینم بعد از گذشت اون همه روز چی باعث شد که یاد این رویای نیمه تمام بیفتی؟
چه کسی رویای تورا نا تمام گذاشت؟
این همه مدت از خودت پرسیدی چه بر سر رویا اومد؟
پرسیدی کجاست ؟
چه شد... چه شد که بعد از این همه مدت ........
ببخشید اینجوری می گمااااا
اما توی خر اینم حتی نفهمیدی 
گوش نمیدی که حداقل بخوووووون خنگول جوووونم...
او را ببوسید، او را در آغوش بگیرید،
چگونه یک مرد را تحت تاثیر قرار دهیم:
لخت شوید
نگاهتـــــــــ ،
بیانگر راز دلتــــــــ نبود !
کاش
اینچنین بود .
...
...نمی دانم
رفتنت را ،
به پای کدامین گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ?
از اینکه
گاهی اوقات
بی دلیل
بوی خیانت، به پیراهنم انگ میخورد
از اینکه
گاهی اوقات بی دلیل
در مقابل طعنه های
زن بودن دیگران
انگ نفرت بهم میزنند
متنفــــــــــــــــــــرم
تو زود رفتی یا من دیر رسیدم!
مبادا کوه ها زودتر از ما به هم برسند !
مداد رنگی هایم را بر می دارم
نبودنهایت را سیاه می کنم ....
بودنهایت را سفید
......نقاشی ام سیاه و سفید نمی شود....
سیاهی بیداد می کند
راستی!!"فاصله ها را چه رنگی کنم
وقتی نیستی
شانه هایم
بوی تنهائی می گیرد
آغوشم تهی
خلائی نا همگون
کابوسی همراه با سقوط
به اعماق تاریک آرامش
بوی گند غربت میدهد
تنها رویای بودنت
در همین نزدیکی
آرامم می کند
تقدیر همیشه منی
ای بی نفسی شبهایم !
هوس طناب های نامرئی دارت
گلویم را به وسوسه
هماغوشی با تو را میخواند
بگذار صدای خستگی نفس مان
بگوش
سجده کننده گان شک برسد
بی خیال !!
آنان از آیات خدایشیان
بیشتر ما را میشناسند
بگذار سجده شان بی ریا باشد
آن سو را ببین
بی دردان بی آزار
مثل من هر شب ییدارند
شاید !
جشن همآغوشی ما را بپا می کنند
تنها !
نت موسیقی شان
با نت خس خس تو
هماهنگی ندارد
انها شش و هشتند
تو کند
کاش می شد
بعد از همآغوشی آخرم
نماز هوس میخواندند
بر قبرم
پایکوبی مستانه !
آرزویم شنیدن
خنده هوس دختریست که میگریزد
از بوسه اولین !
نه ناله ریا فراموش شدگان!
دیدگان خدا
دوستت دارم، حتی با این حال خلسه ... !
اما تو برنگرد ... !
جایت خالیست، اما آب را خیلی وقت است، بدرقه راهت کرده ام ... !
حتی حسادت هم نمیکنم، اصلا تو، برای او ! ... تو برنگرد گلم ... !
اما حسادت میکنم، نه به او، تنها به تـــــــــو....
راستی!
کلام آخرت,
یا "به جهنم" ؟
در لابه لای کتابهای عاشقانه
عاشقانه ها
افسوس
تو
عاشق نمی شوی...
کوله بارم بر دوش...
سفری باید رفت،
گم شدن تا ته تنهایی محض
رفته ای اینک آیا بر می گردی
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
برداشتم
پشتِ نقاب
...
کسی ماندهاست
نمیبیند
نمیگوید
نمیداند
نمیپرسد
نمیخواهد
پشتِ نقاب
کسی ماندهاست
نمیماند
How can you ''SM_LE'' Without ''I''?
How can you be ''F_NE'' without ''I''?
How can you ''W_SH" Without "I"?
How can you be "FR_END" without "I"?
"I" am very important!
...But this "I" can never achieve "S_CCESS" without "U
کمی دوست داشتن را تمرین کن ... !!! لطفااا.....
درست میشه یا تموم !!؟
گاهی دلم میخواد خودم رو بغل کنم!...
ببرمش روی تخت بخوابونمش!...
ملافه رو بکشم روش!...
دست ببرم لای موهاش و نوازشش کنم!...
حتی براش لالایی بخونم!...
وسط گریه هاش بگم غصه نخور خودم جان!!
درست میشه!...درست میشه!...
اگر هم نشد به جهنم!...
تموم میشه!...بالاخره تموم میشه!!...
دل خوش میکنی به گذراندن امروز
غافل از اینکه فـردا ادامه ی اِمروز است
با همین بی حوصلگی ها...
......
کـلافگی ها...
دلـتَـنگی ها....
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویائی
چه زیان ترا که من هم برسم به آرزوئی
به کسی جمال خود را ننموده ای و بینم
همه جا به هر زبانی بُوَد از تو گفتگوئی
به ره تو بسکه نالم، زغم تو بسکه مویم
شده ام زناله نا ئی، شده ام ز مویه موئی
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار موئی
چه شود که راه یابد سوی آب تشنه کامی؟
چه شود که کام جوید، زلب تو کام جوئی؟
شود اینکه از ترحم، دمی ای سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ز تو تر کنم گلوئی؟
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت
سر خمّ می سلامت، شکند اگر سبوئی
همه موسم تفرج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جوئی
ز چه شیخ پاکدامن سوی مسجدم بخواند
رخ شیخ و سجده گاهی، سر ما و خاک کوئی
خسته ام و تاب نفس کشیدن های سنگینت را ندارم ... بسش کن.
چقدر تلخ شده ایم... نمی دانم تو بزرگ شدی یا من.
یا حل شدیم در هم.. خسته ام...
درست نفس بکش ... رازی در وجود من رازی در وجود تو.
رازی در وجود همه ماهایی که بودیم هستیم و نیستیم...
فرقی نمی کند در تکاپوی یکدیگر یخ نمی کنیم خوب است...
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست.
باز هم از دیوارهای فاصله عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....
شاید بتوانم به رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن
رویایی که دست من را به دستان گرم تومیرساند آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن عاجز است.
در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما روح ما هم به هم پیوند خورده...
و چه زیباست رویای با تو بودن
تازه میفهمم رویا چیست وبرای چه در رویا بودن انسان را غرق احساس می کند. تازه فهمیدم که رویای خود را با چه کسی قسمت کنم تا بتوانم از او یادگاری در ذهنم داشته باشم. لحظه ای که در رویای با تو بودن هستم غرق می شوم گویا در کنارم نشسته ای.وجودت را احساس می کنم و محبتت را درک ............و چه زیباست رویای با تو بودن در لحظاتی که فاصله میان ما غوغا می کند..........و چه زیباست دور بودن ما از هم در لحظاتی که با هم رویایی ساخته ایم از جنس احساس یکدیگر....
با امیدی گرم و شادی بخش
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بیگمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بیگمان شهزاده ای والاست
دختران سر می شکند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمیچیند
همچنان آرام و بی تشویش
می رود شادان براه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
مقصد او ... خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست ... آری ... اوست
آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب میدیدم که می ایی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
به یاد آورد رویایی دارد که فقط از آن اوست، فقط از آن او، و آرام گرفت،
قلبم را می گویم! 
صدایم کن، که این نجوا ترانه است
نگاهم چون تکین معوی، بهانه است
بیا در واپسین خوابم، که فردا
فرو ریزد نهان رویا، خرابه است
من از تنهایی امواج سرگردان
از این بیتابی ممتد
از این شب زنده داری ها
من از سرگشتگی هایم نمیگویم
مبادا خاطرت از گرد اندوهم کدر گردد
که از هرم نفسهایت
بهار ناب چشمانت
هزاران شعر میسازم
سرودن٬ دلخوشی٬ لبخند....
به گشتن هم ٬نمیابم!
در این بیقوله متروک
برایت شعر میسازم
برایت شعر میسازم!
دوباره خاطره میسازم
غروب اقیانوس در آغوش نخلهای عاشق
آواز پرنده ای گویا تنها برای من می خواند
نوازش قلمو بر بوم و باز بازی رنگها
در این فصل پر طپش که سنگها هم لباسی از گل میپوشند
منم و یک دنیا خاطره ای
که میدانم اینبار چگونه بسازمش
نمیگویم چه خواهم شد
با من بمان و خود نظاره کن
که از من چه میسازی
دوباره شاعر میشوم
قلم با من همراه شده
کابوسها رفته اند
دوباره پرواز میکنم
دوباره من را مییابم
آری دوباره من میشوم
پر از رویا
پر از شعر
پر از حرفهای ناگفته
یک دل پر از عشق
یک نگاه پر از رویا
و یک لب پر از لبخند......
علیرضا باقی
وقتی خسته ام
وقتی کلافه ام
وقتی دلتنگم ...
بشقاب ها را نمی شکنم
شیشه ها را نمی شکنم
غرورم را نمی شکنم
دلت را نمی شکنم
در این دلتنگی ها
زورم به تنها چیزی که میرسد
این بغض لعنتی است
آمدنت را سکوت کردم.
داشتنت را سکوت کردم.
رفتنت را سکوت کردم.
انتظار بازگشتت را هم.....
حالا نوبت توست...
باید در سکوت به تماشا بنشینی
سوختنم را...
پاک تر از برف چیست؟
به گمان من رویای کودکانه منست...
ولی این رویا مرا به بازی گرفته....
تو رویای نیمه تمام منی ای جان...
به تو مینازم ....
جز تو هم کسی را ندارم...
شده ای تن...ده ای جان....
ای همه هستی من رویای من
| Design By : Night Melody |
